
مراقب شمعدانی هایت باش
اردی بهشت
ماه عاشقی های بی ملاحظه است

مراقب شمعدانی هایت باش
اردی بهشت
ماه عاشقی های بی ملاحظه است

نه تو مے مانے
نه اندوه
و نه ، هیچ یک از مردم این آبادے
به حباب نگران لب یک رود ، قسم
و به کوتاهے آن لحظه شادے که گذشت
غصه هم ، خواهد رفت
آن چنانے که فقط ،خاطره اے خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود ، جامه /اندوه/ مپوشان هرگز
تو به آیینه
نه
آیینه به تو ، خیره شده است
تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنے
آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد
گنجه دیروزت ، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف
بسته هاے فردا ، همه اے کاش اے کاش
ظرف این لحظه ، ولیکن خالے است
ساحت سینه ، پذیراے چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید ، در این سینه بر او باز مکن
تا خدا ، یک رگ گردن باقی است
تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده

برای ماهی
با سه ثانیه حافظه
تُنگ و دریا یکی ست!
دست من و شما درد نکند
که دل ِ تنگِ آدم ها را
با یک عمر حافظه
توی تُنگ می اندازیم
و برای ماهی ها دل می سوزانیم!
پ ن :بهار ثانیه ثانیه می آید و اینجا کسی هست که به اندازه تمام شکوفه های بهاری برایتان /آرزو/ـهای خوب دارد .

خدا نگهدار ای مظلوم ترین فصل ها . . .
ما را ببــــــــــــخش !
سرمایت را دیدیم . . .
...
پــــــــــــــاکی و سپیدیت را نه !
دلگیـــــــــــــــری . . .
مـــــــی دانم !
یک رنگیت را ارج ننهادیم و غرق چند رنگی بهار شدیم !
ما انسانها همینیم . . . !
یک رنگها را دوســـــــــــــــت نداریم !
مـــــــــــــا راببخش . . .
ندانستیم . . .
آب رنگ ِ نقاشی بهار . . .
از قطرات برف و باران ِ تو توان کشیده شدن دارد !
ما راببخش . . .
عطر گل یخ را که عطر آگین وجود توست . . .
و آغوش گرمی . . .
که با وجود تو معنا میشود . . . !
فرامــــــــــــــوش کردیم . . .
خدا نگه دار فصل تنهـــــــــــــایی چون من . . .
مظلوم ترین فصل هــــــــــــا . . .
زمســـــــــتـــــــــــان ♥


دلتنگے هاے آدمے را ، باد ترانه اے مے خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده مے گیرد
و هر دانه ے برفے به اشکے ناریخته مے ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق هاے نهان
و شگفتے هاے بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

گاهـ ـی حجـ ـم ِ دلــــتنـگی هایـ ـم
آن قــَ ـــ ـدر زیـاد میشود
که دنیــــا
با تمام ِ وسعتش
برایـَم تنگ میشود ...
... دلتنــگـم...
دلتنـــــگ کسی کـــــه
گردش روزگــــارش به من که رسیــــد از
حرکـت ایستـاد...
دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید...
دلتنگ ِ خود َم...
خودی که مدتهــــ ــــ ــاست گم کـر د ه ام ...

گاهے دلت از سن و سالت مے گیرد...
میخوا هے کودک باشے ...
کودکے به هر بهانه اے به آغوش غمخوارے پناه مے برد...
و آسوده اشک مے ریزد...
بزرگ که باشے ...
باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنے ..


/پـــــــاییزِ/ من
عطر تولد دارد
طراوت را از لفظ پاییز مے شنوم
آنگاه که از طبیعت نیمه عریانش
رنگ ها را آرام آرام به زمین مےریزد
و اندامش را جذبه اے ناب رها مےکند و درآغوشم به خواب میرود
در حقیقت آسمانیش
لالایے زیبایش میپیچد
پاییز من عطر تولد دارد
که در لطافت کلامش ترجمان مهر شکوفاست
و در زلال نگاهش
دوست داشتن گواراست
پ ن 1 : من دختر پاییزم ؛ امروز روز من است

بــــــاد مے وزد
و /مــــــن/
هوس مے کنم
به همه بگویم:
خداحــــــــــــافظ
و همراهشــــــ
بروـــــم...